مدرنتيه مدعي ارائه بهترين شيوه زيستن است و همواره وعده و بشارت رسيدن به امنيت، نيك بختي، سعادت و وصول به آرمانشهر را صلا مي داده است؛ و لذا با فلسفه اخلاق و فلسفه سياست كاملا مرتبط مي شود. به طور كلي بايد گفت اكثر فلسفه سازيها و نظريه پردازيها در چند سده اخير تاكنون عمدتا به نحوي بر محور تبيين و تحكيم پايه هاي نظري مدرنيته، و يا بر محور اصلاح و نقد آن صورت بسته است و از همين جا اهميت و ضرورت شناخت و محتواكاوي آن معلوم مي شود.

عوامل و زمينه هاي تاريخي، اجتماعي و فكري پرشماري دست در دست هم گذاشته اند تا مدرنيته و شيوه و انديشه مدرن به وجود بيايد صورت بندي و تثبيت شود سپس تكامل و تداوم بيابد وآنگاه تمامي عرصه هاي زندگي بشر را با سيري شتابنده تحت الشعاع قرار دهد. فهم اين عوامل مستلزم بررسي تاريخي تحولات اجتماعي و فكري مغرب زمين، خصوصا از دوره نوزايي به اين سو است.
ظاهرا مي توان تمامي حوادث و دگرگوني هایي را كه بستر ساز اين پديده به حساب مي آيند در چهار رويداد و مقطع مهم گنجاند. اين چهار رخداد را مي توان به منزله چهارچوبها و اركاني دانست كه كاخ مدرنيته بر آنها استوار است و بي ترديد فهم دقيق دنياي مدرن در گرو مطالعه و فهم آنهاست.
1- جنبش و عصرنوزايي (رنسانس) 2- جنبش اصلاح ديني رفرماسيون 3- جنبش و عصر روشنگري عصر خرد 4- انقلاب صنعتي.
1- عصر نوزايي: از قرن چهاردهم تا قرن شانزدهم عصر مدرن يا دوره نوگرايي را مي توان از جهتي مولود دوره نوزايي يا رنسانس دانست، كساني حتي شروع تدريجي مدرنيته را تقريبا مقارن با همين دوره دانسته اند.
در اواخر سده ميانه، به تعبير بوركهارت رفتار افتضاح آميز پاپها و اصحاب كليسا خصوصا در ايتاليا آبرويي براي كليسا به جاي نگذاشته بود در اين دوره فرهنگ قرون وسطايي و تاكيد و افراط مسيحيت كليسايي بر آخرت گرايي ديگر توانايي خرسند ساختن روح و ذهن مردم را از دست داده بود و جامعه نياز به ادب و فرهنگي نو و دنيا ساز را احساس مي كرد. در اين مقطع بود كه فرهنگ كلاسيك باستاني يونان و روم خود را به عنوان فرهنگي آرماني و هميشه جديد عرضه كرد و آنگاه بر اثر پيوند آن با دين مسيحي با رنگ و بوي اوليه فرهنگي نوپديد آمد و از آن جا دامن خود را به سراسر اروپا گستراند. پيشاهنگان اين جنب و جوش اعم از شاعران نويسندگان و پژوهشگران كه به پيروي از فرهنگ يوناني انسان را در مركز تاملات خود قرار دادند عنوان اومانيست يافتند نگرش اومانيسم كه اينك جزو مولفه هاي مهم مدرنيته و مدرنيسم محسوب مي شود ابتدا به صورت يك جنبش يكي از جنبه هاي پرنفوذ جنبش رنسانس بود.
به هر حال دوره رنسانس مجموعه اي بود از دگرگوني ها و چرخشها و نهضت هاي ادبي، هنري، فكري، علمي، و ديني كه در مقابل قرون وسطا به وقوع پيوست اين دوره موجب بسط جريانهاي متنوع فكري و فلسفه پردازي هاي يوناني گرديد؛ اين افكار به مدد اختراع ماشين چاپ قرن 16 شيوع و نشر شتابنده تري يافت، باري مدرنيته و مدرنيسم را شايد بتوان محصول مستمر و نو شونده رنسانس دانست.
از متفكران و هنرمندان اين دوره مي توان از پترارك، بوكاچيو، رافائل، داوينچي، ميكل آنژ، آراسموس، ماكياولي و بوركهارت نام برد.
2- جنبش اصلاح ديني (قرن 16) : دوره اصلاح ديني به رهبري مارتين لوتر آغاز شد؛ و به شكل يكي از رويدادهاي مهم در تدوين و تنسيق تاريخ جديد غرب و مدرنيته غربي درآمد. در سال 1517 لوتر در رساله معروف خود فروش عفو و بخشش الاهي و فروش غرفه هاي بهشت توسط اصحاب كليسا، را به شدت مورد حمله و انتقاد قرار داد و به اين ترتيب جنبش اصلاح و نوانديشي ديني با هدف پيرايش و تسويه كليساي مسيحيت به لحاظ اعتقادي، اخلاقي، معنوي، آييني و رفتاري آغاز شد؛ و منجر به تاسيس مذهب پروتستانيسم شد و در آن نمود يافت. پروتستان ها در برابر كاتوليك ها كه بر اقتدار و مرجعيت كليساي سازمان يافته و آرا و تفاسير آن تاكيد مي كردند تنها متن كتاب مقدس و برداشت هاي فردي را معتبر مي دانستند.
مبناي اين اصلاحات عمدتا بر اساس آموزه هاي انجيل و رفتار مسيحيان اوليه بود سرانجام پس از فراز و فرودها وتب و تابهاي بسيار، شكست اقتدار و استبدادكليسا، تزلزل در سلطه نهادهاي مذهبي و رواج آزاد انديشي ارمغان اين نهضت بود.
اين جنبش خصوصا با ترويج فردگرايي ديني تاثيراتي ژرف و ديرپا بر حوزه هاي ديني، سياسي، اجتماعي، اقتصادي و هنري جوامع متجدد گذارده است. ماكس وبر بروز سرمايه داري يكي از مولفه هاي مدرنيته را تاثير پذيرفته از اخلاق پروتستاني و نگاه خاص آن به مواهب دنيوي و رويكرد فردگرايانه پروتستان ها مي داند.
3
- جنبش و دوره روشنگري يا عصر خرد (اواخر قرن 17 و قرن 18): دوره روشنگري را بايد ادامه منطقي دستاوردهاي دو جنبش نوزايي و اصلاح ديني دانست. نهضت روشنگري و تحولات چشمگيرعلمي، فكري و فلسفي آن دوره بر مبناي دو اصل خردگرايي و پيشرفت باوري مهمترين مقطع در صورت بندي و شكل گيري فرماسيون مدرنيته است و بلكه اين دوره را بايد سرآغاز رسمي وآشكار رخساره مدرنيته به شمار آورد. متفكران اين دوره با نبردهاي بي امان بر عليه استبداد جهل، خرافه و نيز بسياري باورهاي ديگر به تئوريزه كردن آرمانها، باورها و ويژگي هاي اين دوره است. ايمان به خرد، پيشرفت آدمي، نقد و بازجويي از باورها و هنجارهاي متداول، تلاش براي آزادي، پويش براي رواج رواداري و تساهل در نهادهاي ديني و سياسي و اجتماعي، تمايل به اصلاحات حقوقي و قانوني، اعتقاد به خود مختاري انسان و حرمت فرد انساني، مخالفت با كليسا، جدا انگاري دين از دنيا (سكولاريسم) مخالفت با هر نوع جمود و جزم گرايي، اهتمام فراوان به دانش تجربي، و نهايتا عزمي آهنين براي رسيدن به كامروايي و سعادت بشر (البته با تفسيرهاي جديد) .
عقل گرايي در اين دوره به معناي ايمان و اطمينان جازمانه به توانمندي عقل يا هوش در همه حوزه ها و شوون زيست انسان، علم، دين، سياست، اقتصاد و ... است. انسان دوره روشنگري كه همان انسان مدرن در حال شباب است مصمم است كه با تكيه بر عقل و علم و با سلطه بر طبيعت، بهشت آرماني خود را بر روي همين زمين بنا كند. عقل گرايي اين دوره به معناي تعقل صرف و برهان ورزي محض و عقل گرايي فلسفي دوره هاي قبل نيست، بلكه مقصود از آن عقلانيتي به شدت توام و متكي به مشاهده و آزمون و روشهاي تجربي است اساس روشنفكران اين دوره علم و دانش تجربي را عصاره خرد روشنگري مي دانستند .
عقل گرايان در اين دوره اگر چه همگي با كليسا و سنتها در ستيز مي شدند اما خصوصا در نسلهاي اوليه به ندرت دين ستير بودند. اعتقاد آنها به خدا در چارچوب عقل صورت مي گرفت نه برگرفته از كتاب مقدس و تعاليم كليسا. خداوند در نظر دانشمندان و متفكران اين دوره معمولا بسان ساعت سازي مهجور كه در كار منظم و ساعت وار طبيعت چندان دخيل نيست، محسوب مي شد. اما به مرور ماده گرايان اين دوره خصوصا در فرانسه به كلي لزوم وجود خداوند و عوامل غير طبيعي را از منظومه معرفتي خود حذف كردند.
باري قرن هجدهم با نوعي مطلق انگاري، شتابزدگي، غرور و تعصب خودآگاهانه و با خوش بيني تمام به خرد انسان عنوان عصر روشنگري را بر خود نهاد و جهان بيني و فسلفه نامنسجم و پا در هواي مدرن را توجيه و تدوين نمود. در زير به برخي از انديشمندان دوره روشنگري كه در معماري وجه فكري و فلسفي دنياي مدرن نقش آفريده اند و از مهمترين متفكران و نظريه پردازن مدرنيته محسوب مي شدند اشاره مي كنيم:
نقطه عزميت اين نوانديشيهاي فلسفي و علمي از فرانسيس بيكن (1561- 1626) است. بيكن پايه روش علمي و تجربي استقرار را پيش از دوره روشنگري گذاشت التفات و اهتمام بليغ به علم تجربي و علم گرايي كه از مولفه هاي بنيادي مدرنيته و مدرنيسم محسوب مي شود و منجر به پيدايش كاخ رفيع علم و تكنولوژي امروزي شده است نخستين سنگ هاي بناهاي معرفتي آن در دوره جديد به دست وي نهاده شد. بيكن همچنان كه بعدها متداول شد مهار و سلطه بر طبيعت را منوط به شناخت آن مي دانست. رنه دكارت (1596 -1650) نيز با روش خردگرايانه خود چرخشهاي جدي و جديدي را در فلسفه در قرن 17 ايجاد كرد و عنوان پدر فلسفه مدرن را از آن خود نمود. تفكيك ميان سوژه فعال شناسان و ابژه متعلق شناسايي و قرار دادن شروع فلسفه شناخت بر من ذهن، من كه تاثيرات ژرف و گسترده اي در فلسفه و حوزه هاي ديگر معرفتي ايجاد كرد و موجب ظهور مباني نوين انسان شناختي شد زمزمه هاي آن از دكارت شروع مي شود و با كانت به اوج مي رسد بيكن و دكارت را بايد پيشگام درفراآوردن تجربه و خرد و فرو بردن سنت و حجيت دانست.
در اين دوره علم جديد با انقلاب كپرنيك آغاز شده بود با گاليلوگاليله (1564- 1642) رسميت يافت. گاليله دانشمند ايتاليايي بر اين كلام قديمي كه خداوند دو كتاب راهنما كتاب مقدس و كتاب طبيعت را براي سعادت بشر فرستاده است تاكيد ورزيد. وي آثار نجوم و هيئت دانشمنداني چون كپرنيك، براهه و كپلر را كه ضربه اي مهلك بر پيكر هيئت بطلميوسي وارد كرده بود پي گرفت عقايد ديني مسيحي كه به شدت با هيئت بطلميوسي در هم تنيده بود از موج بي امان اين ضربه ها در امان نماند در حوزه هاي فلسفي و علمي نيز به مدد فيزيك گاليله، گاه پروژه غايت انگارانه جهان مشكوك يا مردود اعلام مي شد. فيزيك گاليله نهايتا به فيزيك نيوتن و توجه فزاينده و شورمندانه عموم به فيزيك او و به علم جديد يكي از شاخصه هاي بارز دوره روشنگري است.

موج غرورآفرين پيشرفت علمي اين احساس غير مستدل را پديد آورد كه روشهاي تجربي و علمي را مي توان و بايد در تمامي حوزه هاي معرفتي بشر، اخلاق، سياست، دين و فرهنگ بكار بست. در واقع اين همان گرايش پرهيجان علم زدگي يا علم گرايي «سيانتيسم» است كه در شكل گيري هندسه مدرنيته و تفكر مدرنيسم و شاكله دنياي مدرن، يكي از بنيادي ترين مولفه هاست. در اين دوره از مدرنيته در قلمرو فلسفه و شناخت تجربه گرايان انگليسي با تكيه بر اجزاي حسي شناخت، تا زمان كانت بيشترين سيطره را داشتند. جان لاك (1632-1704) و ديويد هيوم (1711-1776) از نامبرداران اين كار زارند. جان لاك ذهن انسان را در بدو تولد مانند كاغذ سفيدي خالي از هر گونه تصور و باور فطري دانست و تمامي باورها ، دانشها، و عواطف را محصول تجربه شمرد. لاك علاوه بر آثار فلسفي در تدوين انديشه هاي سياسي مدرن از سهامداران بزرگ است وي در اين جبهه جزو نظريه پردازان مهم فلسفه ليبراليسم محسوب مي شود. نظريه سياسي لاك عبارت بود از انكار صريح نظريه حق الاهي پادشاهان و نفي قدرت مطلقه. او نظريه حقوق طبيعي را در برابر قانون طبيعي مسيحي گسترش داد در اين نظريه انسانها از حق طبيعي آزادي و برابري برخوردارند شعار آزادي و برابري اندكي بعد در انقلاب فرانسه از شعارهاي اساسي شد.
ديويد هيوم نيز منشا شناخت را در انطباعات و تاثيرات حسي مي ديد. هيوم مناسبات و روابطي چون رابطه علت و معلول را در محصول نوعي عادت ذهني غير قابل توضيح قلمداد كرد نه يك اصل متافيزيكي و ضروري بين اشيا. بر این اساس اصل عليت كه كليه شناختها برآن استوارند بيانگر وجود ترتیب و پيوستگي واقعي و ضروري ميان اشيا نيست بلكه صرفا مولود پيوستگي آنها در ذهن بشري است. شكاكيت هيومي و نفي نظم ضروري در طبيعت و نفي وجود واقعي جوهر توسط او به وقوع يك بحران معضل ساز فلسفي دامن زد؛ كه فلسفه مدرن تا ظهور كانت و حتي پس از آن گرفتار بوده است. اصولا مي توان هيوم را از جمله متفكراني در دروه مدرنيته دانست كه آراي شكاكانه اش بسترهاي شكاكيت افراطي پست مدرن را مي گسترانيد. اصالت تجربه، شكاك هيوم و پژوهشهاي ترديد برانگيز او در فلسفه اخلاق به پيدايش گرايش هايي در اين حوزه انجاميد كه صريحا حوزه واقعيت و ارزش؛ هست و بايد را از يكديگر جدا مي كند و بنابراين مضمون گزارها و بايد و نبايدهاي اخلاقي را تنها نشان دهنده حالت، احساس و عاطفه گوينده به حساب مي آيد نه امري عيني و حاكي از واقعيت خارجي.
به طور كلي انديشه هاي تجربه گرايان افزون بر افكار خردگرايانه دكارت در تئوريزه كردن و فلسفي كردن فردگرايي و شخصي و فردي كردن شناخت تا به امروز عميقا موثر بوده است. بذله نويسها و مكتوبات پرهيجان ولتر (1964-1778) از جمله آثار پرنفوذي بود كه در عصر روشنگري در شكستن اقتدار كليسا و نظام هاي استبدادي فرانسه نقش مي آفريد؛ و بر سرعت قافله شتابان مدرنيته در قرن هجدهم مي افزود. منتسكيو (1689-1755) نيز همچون بسياري ديگر اخلاق ها و هنجارها و قوانين اجتماعي را تابع شرايط فرهنگي و اقليمي و آب و هوا و ... دانست و به نسبي پنداشتن اخلاق و فروريختن التزام علمي نسبت به اصول رايج اخلاقي مدد رساند. نظريه حقوق طبيعي جان لاك توسط نوشته هاي پرحرارت و خواندني ژان ژاك روسو (1712-1778) همه فهم شد همچنين روسو با تثبيت و ترويج نظريه مهم قرارداد اجتماعي، اساس دموكراسي و دولت مدرن را پي ريخت. بر طبق اين نظريه حق سلطنت جاي خود را به اصل همرايي و رضايت و قرار داد شهروندان داد. قرار داد اجتماعي روسو اثري ژرف بر روي رهبران و پيشروان انقلاب فرانسه گذارد البته روسو از سويي نيز به عنوان الهام بخش جنبش رمانتيسم كه بر عليه پروژه روشنگري و عقل گرايي آن بپا خاسته بود به حساب مي آيد اما فرياد او و ديگر رمانتيك ها بر تاكيد نسبت به نقش احساس و عواطف در مقابل عقل خشك و محض البته در آن دوره چندان به جايي نرسيد.
جرمي بنتام (1748-1832) نيز از متفكران فلسفه اخلاق و سياست در نظريه پردازان انديشه ليبراليسم است. مكتب منفعت گرايي توسط وي عرضه و بعدا توسط جان استورات ميل پي گرفته شد. بنتام مي گفت از ميان دو كس كه ثروت نامساوي دارند آن كه ثروت بيشتري دارد شادتر است اين فكر و سخن بنتام را تمدن مدرن عميقا و عملا به ديده تاييد و تصويب نگريست و بنيان سرمايه داري و بسياري از شئون و مناسبات خود را بر آن بنا كرد.
آراي تجربه گرايان انگليسي در فرانسه با وجه مكانيستي آموزه هاي دكارت پيوند خورد و موجب بروز افكار صريح ماترياليستي و ماده گرايانه شد و كساني چون هولباخ و كندياك يك جهان بيني تنگ مادي ارائه دادند بر اين اساس جهان واقعيت تنها به ماده متحرك ختم مي شد پيشرفت هاي عظيم و برق آساي پزشكي نيز در اين دوره تمام رفتار و اخلاق انسان را به قوانين و انفعالات شيميايي و مادي برگرداند و مباني اخلاق و حسن و قبح اخلاقي را زير و رو كرد. در واقع مي توان گفت علم زدگي و علم گرايي قرن هجدهمي طبيعتا تبديل به ماده گرايي و تشكيك و يا انكار در جهان ماورا شد. از دانشمندان علوم طبيعي در دوره روشنگري و سرآغاز دوره مدرنيته مي توان از كساني چون لامارك، لكرك، كاونديش و ... نام برد آثار لامارك مباني فرضيه تكامل تدريجي قرن بعد را آماده كرد.
از متفكران جبهه اقتصادي مدرنيته در آن عصر از همه شاخصتر آدام اسميت نظريه معروف دست پنهان و جانبداريهاي سرسخت او از اقتصاد بازار آزاد و دولت حداقلي از زير ساخت هاي مسلم ليبراليسم و سرمايه داري كلاسيك به حساب مي آيد.
ديدرو و دالامبر و بسياري ديگر نيز در تدوين دائره المعارف فرانسه و گردآوري و انسجام بخشي به دستاوردهاي علمي و فكري، تلاشهاي توان فرسا و پي گيري كردند. اين انديشمندان به اصحاب دايره المعارف معروفند با مساعي علمي و مجدانه اصول و بنيانهاي نظامند علومي چون روان شناسي، علوم اجتماعي، اخلاقيات و زيبايي شناسي مدرن پايه ريزي و تدوين گرديد.
ايمانوئل كانت (1724-1804) با طرح مكتب ايدئاليسم استعلايي به عنوان بزرگترين فيلسوف دوران مدرن و از جهاتي معمار فلسفي مدرنيسم شناخته مي شود. از مهمترين دغدغه هاي كانت، تحكيم پايه هاي فلسفي فيزيك نيوتني بود كانت كوشيد تا دو جريان معارض خردگرايي« راسيوناليسم» و تجربه گرايي «آمپريسم» آن دوره را از حيث فلسفي در هم بيامزيد. فلسفه كانت كه به فلسفه انتقادي مشهور شد ضربه نهايي را بر پيكره متافيزيك و فلسفه كلاسيك و نيز الاهيات عقلاني در غرب وارد كرد.
به عقيده وي تنها وظيفه فلسفه تعيين حدود و تواناييها و ناتوانايي هاي عقل است او هرگونه شناخت از مابعدالطبيه را از حوزه توانايي عقل بيرون دانست كانت با تفكيك ميان عالم واقع( عالم آن چنان كه واقعا هست) و عالم پديدار (عالم آن چنان كه بر ما ظاهر مي شود) هر گونه كوشش براي شناخت واقعي و مطابقي از عالم را نافرجام خواند بدين حساب آن چه ما از عالم خارج دريافت مي كنيم حاصل همكاري ذهن و عالم واقع است نه عين عالم واقع. اومانيسم فلسفي كه با دكارت شروع شده بود در نظريه سوبژكتويسم كانت شكل كامل خود را پيدا كرد بر اين اساس اين انسان، سوژه يا فاعل شناسنده است كه جهان را شكل مي دهد. اين موضع نيمه شكاكانه كانت را در عين آن كه جزو مولفه هاي مهم مدرنيسم و پايه هاي فلسفي فردگرايي آن محسوب مي شود مي توان جزو زمينه سازان شكاكيت هاي پست مدرنيستي دانست كانت همچنين ديواري بلند ميان حوزه علم و فلسفه و نيز ميان حوزه دين و ايمان حايل كرد بنابراين تمايز حوزه ديانت در احساس الزام اخلاقي نهفته است نه در استدلال ورزيهاي عقلاني. خداوند در نظر كانت يك اصل موضوع مسلم براي نظام اخلاقي خواهد بود كه بدون او هيچ تقنين و تضمين و تكليفي وجود نخواهد داشت.
پس از قرن هيجدهم نيز نوآوران فراواني چون هگل، ماركس، كنت،پيرس، جيمز، ديويي و ... در ادامه حيات فلسفه و انديشه جديد نقش آفريدند. در قرن 19 داروين در مباحث زيست شناسي، نقش نيوتن در فيزيك قرن 18 را داشت تئوري تطور انواع و تنازع بقاي او در حوزه هايي چون فلسفه، اخلاق، سياست و الاهيات نيز دگرگونيهاي فراواني ببار آورد. در همين قرن آگوست كنت، با تكيه بر ميراث روشنگري فلسفه تحصلي پوزيتيويسم را بنا نهاد و بر همين اساس علم جديدي به نام جامعه شناسي را براي مطالعه علمي و تحصیلي جامعه تاسيس كرد. تمامي انديشه هاي مدرنيستي به نحوي متاثر از تفكرات پوزيتيوستي وي بوده اند.
4- انقلاب صنعتي (1750-1800): يكي ديگر از اركان بناي مدرنيته و يكي از رويدادهاي مهم كه در پيدايي و پويايي تمدن جديد و حتي در تحولات اجتماعي آن اثري وافي و سهمي وافر داشته است، انقلاب صنعتي است تحولات صنعتي از نيمه دوم قرن هجدهم از انگلستان آغاز شد وتا نيمه قرن نوزدهم استمرار داشت ويژگي شاخص اين تحول جايگزيني ماشين با قدرت مكانيكي در ابتدا قوه بخار به جاي نيروي مستقيم انساني تمركز صنعت در تاسيسات و كارخانه هاي عظيم و گذر از جامعه ايستاي كشاورزي و تجاري به جامعه صنعتي مدرن است.
اطلاق نام انقلاب بر اين پديده تاريخي مي تواند نشان دهنده دگرگوني هاي فرهنگي، اجتماعي و ساختاري مهيب و بنيادين در جامعه باشد نيروي شگرف تحول اقتصادي تمامي سويه ها و مناسبات زندگي انسانها را دستخوش چرخشهاي نامنتظره و پيش بيني نشده اي كرد. اين انقلاب و تحول در پيدايي صنايع بزرگ نساجي و كارخانه هاي ديگر و استخدام نيروي ماشين متوقف نماند بلكه ساختارهاي جمعيتي بافت زندگي روستايي و شهري ارتباطات سبك زندگي تعهدات و الزامات اخلاقي و روابط ميان افراد و ميان خانواده مناسبات و باورهاي ديني ساختار طبقاتي و كاركرد نهادهاي سياسي را نيز دچار دگرگوني هاي اساسی و چالشهاي عظيم كرد.
مي توان گفت در يك داد و ستد دو طرفه انقلاب صنعتي از سويي زاييده فكر و فلسفه مدرنيته و محصول تصميم قاطع انسان بر تغيير و تسلط بر جهان پيرامون خود بود و از سوي ديگر تحولات و دستاوردهاي صنعتي و فني موجب تثبيت و تجسم عيني و مادي مدرنيته شد و از سوي سوم اين چرخش و جهش تكنولوژيك با ايجاد تحولات و پيامدهاي ناگهاني انساني اجتماعي و فرهنگي و در پي آن با توليد انديشه هاي جديد و جور واجور در علوم انساني در افراشتن بناي مدرنيته نقش آفريد.
براي انقلاب صنعتي مرحله ديگري نيز وجود دارد كه گاه با عنوان انقلاب صنعتي دوم از آن ياد مي شود منظور از اين تغيير تحولات اقتصادي و صنعتي به ويژه در آلمان و امريكا از سال 1880 تا 1910 است.
مهمترين دستاورد اين انقلاب ظهور جامعه انفورماتيك است که طی آن كليه اطلاعات خصوصي، خانوادگي، سياسي، اجتماعي ، امنيتي، و شغلي شهروندان در اختيار نهادهاي حكومتي است. به عبارتي در عصر اطلاعات، امكانات وسيعي در اختيار نظامهاي سياسي قرار دارد كه علي رغم شعارآزادي با توسل به روشهاي پيچيده و ناپيدا انديشه و سليقه و رفتار انسانها كنترل مي شود.